آمود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمود. (ن مف مرخم ) در کلمات مرکبه چون گوهرآمود و مانند آن، بگوهرکشیده . مُنسلک به ... در رشته های آن گوهر درآورده . در تارهای آن گوهر منسلک کرده . ◄ مرصع. درنشانده : گرفته مهد را در تخته ٔ زر برآموده بمروارید و گوهر. نظامی . نشاندش بر سریر گوهرآمود زمین را کرد از لب شکّرآلود. امیرخسرو. مگر سیل آمد از دریای مقصود که شد پای حریفان گوهرآمود؟ امیرخسرو.