آماج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند.<BR>۲- نشان، نشانه، هدف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند. ۲- نشان، نشانه، هدف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آماج . (اِ) خاک توده کرده که نشان تیر بر آن نصب کنند. آماجگاه : گر موی بر آماج نهی موی بدوزی وین از گهر آموخته ای تو نه بتلقین . فرخی . چنان چون سوزن از وَشّی ّ و آب روشن از توزی ز طوسی بیل بگذاری به آماج اندرون بیله . فرخی . چو تیر انداختی در روی دشمن حذر کن کاندر آماجش نشستی . سعدی . ◄ توسعاً، نشان . نشانه . غرض . هدف . (دهار). ◄ پرتاب . تیر پرتاب . تیررَس . بیست و چهار یک ِ فرسنگ . قریب پانصد قدم : آماج تو از بُست بود تا به سپنج آب پرتاب تو از بلخ بود تا بفلسطین . فرخی . ستاده قیصر و خاقان و فغفور یک آماج از بساط پیشگه دور. نظامی . ◄ آهن گاوآهن که در زمین فروشود و شیار کند. ◄ مجموع آهن جفت . سپار. گاوآهن : جفت الفدّان ؛ ساخت آماج کشاورز. (منتهی الارب ) : برکند تیر تو زآنسان خاک در آماجگاه برزگر برکنده پنداری به آماج و کلند. سوزنی . خواجه بهیبت در او نظر کردند، افتاد و سر او چون آماج در زمین می رفت و سر و گردن او در خاک پوشیده گشت . (انیس الطالبین بخاری ). تیر؛ یوع آماج . (صراح ). ◄ اوماج . (مؤید).
مترادف و متضاد واژهدان
آماجگاه، تیر، تیررس، مقصد، نشان، نشانه، هدف پرتاب، تیررس