آل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) نام موجودی موهوم که عوام معتقدند ب ه زن تازه زا آسیب میرساند، به همین علت افرادی به مدت شش تا ده روز، تا صبح بالای سر زائو بیدار میماندند.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) دودمان، طایفه.
[ ع. ] (اِ.) جایی در بیابان که به هنگام تابش آفتاب همچون آب نماید، سراب.
(اِ.) نام موجودی موهوم که عوام معتقدند ب ه زن تازه زا آسیب میرساند، به همین علت افرادی به مدت شش تا ده روز، تا صبح بالای سر زائو بیدار میماندند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آل . (ص ) سرخ . احمر : دو لب چو نار کفیده چو برگ سوسن زرد دو رخ چو نار شکفته چو برگ لاله ٔ آل . فرخی . از تازه گل و لاله که در باغ بخندد در باغ نکوتر نگری چشم شود آل . فرخی . میرُست ز دشت خاوران لاله ٔ آل چون دانه ٔ اشک عاشقان در مه و سال . ابوسعید ابوالخیر. تا بود بی زخم روی چرخ سیمابی کبود همچو لعل از خون دل رخسار خصمت آل باد. سیف اسفرنگ . صد شام در فراق سطرلاب آفتاب از خون دیده دامن افلاک آل کرد. شمس طبسی . نه باده یابی روشن نه رنگ ساقی لعل نه چشمه بینی صافی نه چهره بینی آل . طالب . در اطلس آل گرم و سرکش ابراهیمی میان آتش . قاسم گونابادی . و آل در کلمه ٔ آلگونه و آلغونه به همین معنی است . ◄ سرخ نیمرنگ در تداول زنان . ♦ خون آل ؛ خون نیمرنگ . خونی رنگ باخته : رحمی بشیشه خانه ٔ دلهای خلق کن از می مکن دوآتشه این رنگ آل را. صائب . ♦ لاله ٔ آل ؛ قسمی لاله که رنگ سرخ دارد. ◄ خندان بلغت خوارزمیان . ◄ (اِ) نام درختی که از بیخ آن رنگی سرخ گیرند و جامه بدان سرخ کنند، و نیز در طب بکار است . و شاید آلائی یا وسمه ٔ اَلائی در بیت ذیل همین کلمه باشد : تا بوی دهدیاسمن و چنبی و سنبل تا رنگ دهد وسمه ٔ رومی ّ و الائی . منوچهری . ◄ مُهر و نگین پادشاهان بترکی (از برهان )، و ظاهراً این درست نیست و از کلمه ٔ آل تمغا (از آل یعنی سرخ + تمغا به معنی مُهر) در مقابل قره تمغا (از قره یعنی سیاه + تمغا به معنی مُهر) گمان برده اند که آل به معنی مُهر است و در بیت ذیل نزاری نیز آل مخفف آل تمغاست و بمعنی مُهر مطلق نیست : ز بیم خاتم القاب تو نهادستند بحکم یرلیغ از آل ایلخان یاقوت . نزاری .
آل . (پسوند) َال . چنانکه آله (َاله ) در آخر بعض کلمات، گاه ادات نسبت باشدو گاه افاده ٔ معنی تشبیه کند، مانند انگشتال به معنی چون انگشت، یعنی لوت . عور. بی سازوبرگ : ز خانمان وقرابت بغربت افتادم بماندم اینجا بی سازوبرگ و انگشتال . ابوالعباس . و امروزنیز در تداول عوام تشبیهی مبتذل هست و گویند مثل انگشت لیشته (لیسیده ) به همین معنی . و اینکه در فرهنگ منسوب به اسدی به کلمه ٔ انگشتال معنی بیمارناک داده اند، ظاهراً درست نیست . و تیغال در شکر تیغال مرکب از تیغ به معنی خار و آل ادات نسبت . و چنگال از چنگ و آل . و خشکال از خشک و آل، برگها و شاخهای خرد خشک از درختی زنده و سبز. و خنگال از خنگ، به معنی سپید و روشن و آل . و درغال، از درغ بمعنی سد و بند، و آل که جمعاً به معنی سد و بند بسته و استوارکرده است : ای شاه نبی سیرت ایمان بتو محکم ای میرعلی حکمت عالم بتو درغال . رودکی . و دنبال از دنب و آل . و کاخال از کاخ و آل، بمعنی اثاث کاخ از فُروش و اوانی و کرسیها و جز آن . و کشال از کش، پیوندگاه سر ران بیک سوی زیرین شکم از پیش روی و آل ِ ادات نسبت به معنی نواحی و حوالی کش . و کنغال و کنگال و کنغالگی و کنگالگی، از کنگ و آل . و کوپال از کوب و کوپ به معنی ضرب و زخم وآل ِ نسبت . و کوتوال از کوت قلعه و آل ادات نسبت . و کونال در اصطلاح بنایان، بن یا سر دیوار یعنی آن جزء از دیوار که بزمین یا سقف پیوندد. و گریال از گری به معنی مطلق پیمانه و آل ادات نسبت، به معنی ساعت آبی : دانی چراست ناله ٔ گریال هر دمی یعنی که این سرای مقام درنگ نیست . ؟ و گوال از گو به معنی بزرگ یا سرگین و آل، ادات نسبت . و گوگال از گوه به معنی عَذِره و آل نسبت . اصل کلمه ٔ جعل عربی . و مرکب بودن کلمات ذیل نیز با آل بعید نمی نماید: پشکال از پشک به معنی شب نم و آل برسات، یعنی موسم بارانهای ممتد هند. و پشه غال از پشه یا پشک و آل . و پوچال و پوشال و پوکال ازپوچ و پوش و پوک، به معنی تهی و بی مغز، و آل . و پیخال از پیخ و آل . و تروال و جنجال و جوال و چال و غنجال و کلال (شاید از کله و آل ) و همال (احتمالاً از هم و آل، مانند هماور از هم و آورد، و همانند از هم و مانند). و البته آنچه در معنی آل و کلمات مختومه ٔ بدان گفته شد از حدّ حدسی ساده تجاوز نمیکند لیکن از مجموع شواهد مذکوره و نظایر آن و نیز آمدن آل به همین معانی در بعض زبانهای دیگر آریائی در صحت قسمتی از این دعاوی ظنی قریب بیقین حاصل می آید . و آل در کلمات کاخال و آل عطاری و آل و اوضاع ظاهراً به معنی ادوات و آلات باشد.
آل . (اِخ ) نام قلعه ای بخراسان : شنیدم از این مرزها هرچه گفت بلندی ّ و پستی ّ و راز نهفت چو آل و چو فخروم و چون دشت گل بخوبی نمود آنچه بودش بدل . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل احمر، سرخ، قرمز پری، جن، زائوترسان سراب
واژگان فارسی سره واژهدان
دوده، دودمان، خاندان، تبار
واژگان قرآن
آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِیْنَ «آل» در اصل، «اهل» بوده، سپس به اصطلاح، «قلب شده» و به این صورت درآمده است، و «اهل» به معناى نزدیکان و خاصان انسان است; اعم از این که بستگان نزدیک او باشند و یا همفکران و همگامان و اطرافیان. «آل» گر چه غالباً در مورد «اهل بیت» و «خانواده» به کار مى رود، ولى احیاناً در معناى وسیعى که گفتیم نیز استعمال مى شود. و قرائن مقام نشان مى دهد که در اینجا (قمر، آیه 41) منظور همین معناى وسیع است.(12)