آز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ.)<BR>۱- حرص، طمع، زیاده جویی.<BR>۲- آرزو.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) ۱- حرص، طمع، زیاده جویی. ۲- آرزو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آز. (اِ) زیاد جُستن . زیاده جوئی . افزون خواهی . افزون طلبی . خواهش بسیاری از هر چیز. طمع. ولع. حرص . شره . شُح ّ. تنگ چشمی : از فرطعطای او زند آز پیوسته ز امتلا زراغن . ابوسلیک . جاه است و قدر و منفعه آن را که طَمْع نه عز است و صدر و مرتبه آن را که آز نیست . خسروانی . مکن امّید دور و آز دراز گردش چرخ بین چه کرمند است . خسروی . بدی در جهان بدتر از آز نیست . فردوسی . بهر جای جاه وی افزون کنم ز دل کینه و آز بیرون کنم . فردوسی . میاز ایچ با آز وبا کینه دست بمنزل مکن جایگاه نشست . فردوسی . چو دانی که بر تو نماند جهان چه رنجانی از آز جان و روان ؟ فردوسی . چنین بود تا بود این تیره روز تو دل را به آز فزونی مسوز. فردوسی . چه سودت بسی اینچنین رنج و آز که از بیشتر کم نگردد نیاز؟ فردوسی . گرت دل نه با رای آهرمن است سوی آز منگر که او دشمن است . فردوسی . که چون آز گردد ز دلها تهی همان خاک و هم گنج شاهنشهی . فردوسی . ز آز و فزونی بیکسو شویم بنادانی خویش خستو شویم مگر بهرمان زین سرای سپنج نباید همی کین و نفرین و رنج . فردوسی . دگر آز بر تو چنان چیره گشت که چشم خرد مرترا خیره گشت ز بیچارگان خواسته بستدی ز نفرین بروی تو آمد بدی . فردوسی . بدو گفت [ به باربد ] هر کس که شاه جهان گزیده ست رامشگری در نهان که گر با تو او را برابر کنند ترابر سر سرکش افسر کنند چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز و گرچه نبودش بچیزی نیاز. فردوسی . به تخت خرد برنشست آزتان چرا شد چنین دیو انبازتان ؟ فردوسی . در آز باشد دل سفله مرد برِ سفلگان تا توانی مگرد. فردوسی . چو بستی کمر بر در راه آز شود کار گیتیت یکسر دراز. فردوسی . اگر پادشاه آز گنج آورد تن زیردستان به رنج آورد. فردوسی . بخور آنچه داری و بیشی مجوی که از آز کاهد همی آبروی . فردوسی . تن مرد بی آز بهتر که گنج . فردوسی . جهان چون بر او برنماند ای پسر تو نیز آز مپْرست انده مخور. فردوسی . از آن پس که بنمود پنجاه و هشت بسربر فراوان شگفتی گذشت همی آز کمتر نگردد بسال همی روز جویم بتقویم و فال . فردوسی . گنه کارتر چیز مردم بود که از کین و آزش خرد گم بود. فردوسی . مکن آز را بر خرد پادشا که دانا نخواند ترا پارسا. فردوسی . اگر جان تو بسپرد راه آز شود کار بی سود بر تو دراز. فردوسی . پریدند بسیار و ماندند باز چنین باشد آنکس که گیردْش آز. فردوسی . چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند با زور و گردنفراز. فردوسی . چو کردی توبر دل در آز باز شود رنج گیتی بتو بر دراز. فردوسی . چو این چار با یک تن آید بهم برآساید از آز و از رنج و غم . فردوسی . بستان کشور جود وبفشان زرّ و درم بشکن لشکر بخل و بفکن بُنگه آز. منوچهری . هست حرص او بمال و خواسته ازبهر جود چون غرض چونین بود محمود باشد حرص و آز. منوچهری . هر آن سر که او آز را افسر است به خاک اندر است ار ز مه برتراست . اسدی . بود خیره دل سال و مه مرد آز کَفَش بسته همواره و چشم باز. اسدی . ز طمع است کوته زبان مرد آز چو شد طمع کوته زبان شد دراز. اسدی . دل از آز گیتی چه پرکرده ای از او چون بری آنچه ناورده ای ؟ اسدی . جهان دامداری است نیرنگ ساز هوای دلش چینه و دام آز. اسدی . بر سر بخت بد فرود آید هرکه گیرد عنان مرکبش آز. ناصرخسرو. آزاد شد از بندگی آز مرا جان آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر. ناصرخسرو. طعام ذل ّ و خواری خورد باید کسی را کش برآرد آز دندان . ناصرخسرو. صد شکر خداوند را که آزم کم شد چو فزون شدشمار سالَم . ناصرخسرو. آزت هر روز بفردا دهد وعده ٔ چیزی که نباشد چنان . ناصرخسرو. اگر جفت آزی نه آزاده ای ازیرا که این زآن و آن زین جداست . ناصرخسرو. به هر خیر دوجْهانی امید دار گر از بند آزت امید رهاست . ناصرخسرو. پیراهن آز برکش از گردن وز گرد محال شانه زن طرّه . ناصرخسرو. این آز بود ای پسر نه دانش یکباره چنین خر مباش و شاهی . ناصرخسرو. چرا در جستن دانش نگیرد آزت ای نادان اگر در جستن چیزی که آنت نیست باآزی . ناصرخسرو. آز تو دیو است چندین چون رها جوئی ز دیو تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها. ناصرخسرو. کآتش آز چون فروخته شد کرد بایدْت روی خویش کباب . ناصرخسرو. دشمنانند مرا خوی بد و آز و هوی ̍ از هوی ̍ خیزم و بگریزم از آز و خوم . ناصرخسرو. زشت بار است ای برادر بار آز دور بفکن بار آز از پشت و یال . ناصرخسرو. زین اسب آز ذل ّ است ای پسر نعل او خواری عنان او سؤال . ناصرخسرو. با آز هگرز دین نیامیزد تو رانده ز دین بلشکر آزی . ناصرخسرو. این آز نهنگیست همانا که نپرسد از گرْسنگی خویش حرامی ز حلالی . ناصرخسرو. آز نگردد ابداً گرد آنک در شکم مادر گردد غنی . ناصرخسرو. نپردازی براز ایزدی تو که زیر بند جهل و بار آزی . ناصرخسرو. آز ترا گل نماید ای پسر از دور لیک نباشد گلش مگرهمه جز خار. ناصرخسرو. از دنائت شمر قناعت را همتت را که نام کرده ست آز. (از کلیله و دمنه ). سبز گشت از سخاش کشت امید سیر گشت از عطاش معده ٔ آز. ادیب صابر. هرکه بر خشم و آز قاهرتر اوست بر خصم خویش قادرتر. سنائی . طمع و آز را مرید مباش بایزیدی کن و یزید مباش . سنائی . آز مانند خوک و خرس شناس آز بگذار و از کسی مهراس . سنائی . راست گفت اندر این حدیث آن مرد آز را خاک سیر داند کرد. سنائی . آفتاب رای و ابر دست گوهربار تو آز ما از بی نیازی جاودان قارون کند. انوری . افسر عقل بایدت بر سر از سر آز خون دل چه خوری ؟ خاقانی . آز تست اینکه همه چیز ترا نایابست آز کم کن تو که نرخ همه ارزان گردد. کمال اسماعیل . میان پنبه و آتش کسی چو جمع نکرد چه میکنی سر چون پنبه را ز آتش آز؟ کمال اسماعیل . دایه ٔ جود ترا گفتم که را خواهی رضیع گفت باری آز را، کش نیست امید فطام . کمال اسماعیل . کار زمانه قلب شد از کف تو که این زمان بحر غنی است مفلس و آز گدا توانگر است . کمال اسماعیل . بر خیالی این چنین راه دراز پیش گیری از سر جهل و ز آز. مولوی . هرکه بر خود در سؤال گشود تا بمیرد نیازمند بود آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود. سعدی . ◄ آرزو. هوی ̍ : این جهان دام است و دانه ش آرزو درگریز از دانه های آز او. مولوی . گر بگویم آن سبب گردددراز که چرا بودش به تخت آن عشق و آز. مولوی . مرا هم ز صد گونه آز و هواست ولیکن خزانه نه تنها مراست . سعدی . ◄ غم و حسرت : چنین است گیتی پر از آز و درد از او تا توان گرد بیشی مگرد فزونیش یک روز بگْزایدت ببودن زمانی نیفزایدت . فردوسی . دو دیگر چو توران سرافراز مرد کجا آز ایران ورا رنجه کرد. فردوسی . آز آن ناز گذشته بگرفته ست ترا نبد آن ناز ترا هیچ مگر مایه ٔ آز. ناصرخسرو. ◄ حاجت . نیاز : سپاس از خدا ایزد رهنمای که از کاف و نون کرد گیتی بپای یکی کش نه آز و نه انباز بود نه انجام باشد نه آغاز بود. اسدی .
آز. (اِخ ) نام شهری است .