آری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آری . (ق ) کلمه ای است برای تصدیق در پاسخ استفهام ثبوتی . بلی . ها. ای . نعم . اجل . مقابل نه، نی : چنین گفت آری شنیدم پیام دلم شد بدیدار تو شادکام . فردوسی . چنین داد پاسخ بدو کندرو که آری شنیدم تو پاسخ شنو. فردوسی . گفت این پیغام خداوند بحقیقت می گذاری ؟ گفتم آری . (تاریخ بیهقی ). کاین از آن جام هست ؟ - گفت آری . سنائی . شیر گفت آری پدرش راشناختم . (کلیله و دمنه ). ◄ و گاه برای تأکید و تأیید گفته ای آرند : هرچند حقیرم سخنم عالی و شیرین آری عسل شیرین ناید مگر از منج . منجیک . آری چو پیش آید قضا مروا شود چون مرغوا جای شجر گیرد گیا جای طرب گیرد شجن . معزی . آری این اسب است لیک آن آب کو با خود آ ای شهسوار اسب جو. مولوی . حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت آری باتفاق جهان میتوان گرفت . حافظ. کبک آری می بخندد چون به بیند کوهسار. قاآنی .
آری . (اِخ ) نام یکی از طوایف چادرنشین بندپی از بخشهای مازندران .
آری . [ ری ی ] (ع اِ) آخیه . اَخیه . میخ آخور. (مهذب الاسماء). ستوربند. ج، اواری ّ.