آدرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آدرم . [ رَ ] (اِ) نمدزین . آدرمه . آترمه . ادرمه . آشرمه : مرد را آکنده از گرد سواران چشم و گوش اسب را آغشته اندر خون مردم آدرم . مختاری غزنوی . دو پهلوی من از خشکی بسوده چو آن اسبی که او را آدرم نه . شرف الدین شفروه . ◄ سلاح چون خنجر و شمشیر و تیر و کمان و امثال آن . صاحب فرهنگ منظومه گفته است : چیست انجام آخر کار است آدرم اسلحه که خونخوار است . ◄ زینی که نمدزین او دونیم بود. ◄ درفش که بدان نمدزین دوزند. و رجوع به اَدرمکش شود. در تمام معانی آذرم بذال نقطه دار نیز آمده است . و شیخ نظامی این کلمه را بفتح دال و سکون را آورده است به معنی درفش و بیز : دباغت چنان دادم این چرم را که برتابد آسیب آدرم را. نظامی .