آداب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آداب . (ع اِ) ج ِ اَدَب . رسوم : نصر احمد سامانی ... سخت نیکو برآمد و بر همه ٔ آداب ملوک سوار شد. (تاریخ بیهقی ). گفت [ دزدی ] میخواهم ... آداب طریقت آموزم . (کلیله و دمنه ). موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند. مولوی . هیچ ترتیبی و آدابی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو. مولوی . ♦ آداب فاضله ؛ اخلاق ستوده . محاسن .