آخورسالار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آخورسالار. [ خُرْ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) رجوع به آخرسالار شود : و پانصد استر با ده مرد آخورسالار همیشه غله ٔ او به استراباد و دامغان بردندی برای فروختن . (تاریخ طبرستان ). یکی کهتری نامبردار بود که بر آخور شاه سالار بود. فردوسی . بدان آخور اسب سالار باش بهر کار با هر کسی یار باش . فردوسی . چو آن کردنی کارها کرد راست ز سالار آخور خری ده بخواست . فردوسی .