آخشیج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- عنصر.<BR>۲- هیولی.<BR>۳- ضد، مخالف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- عنصر. ۲- هیولی. ۳- ضد، مخالف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آخشیج . (اِ) عنصر. طبع. اسطقس ّ. آخشیگ : خداوند ما کاین جهان آفرید بلند آسمان از برش برکشید فراز آورید آخشیجان چهار کجا اندرو بست چندین نگار برین آتش است و فرودینْش خاک میان آب دارد ابا باد پاک . ابوشکور. ای خداوندی که از بیم سر شمشیر تو از میان آخشیجان شد گسسته داوری . عنصری . درختی شناس این جهان فراخ سپهرش چو بیخ آخشیجانْش شاخ . اسدی . همه از رای خود موجود گشتند ببستند آخشیجان یک بدیگر! ناصرخسرو. اگر جهان خرد خوانیم رواست که من هم آخشیجم و هم مرکز و هم ارکانم . مسعودسعد. بساختند چهارآخشیج دشمن ازآن که رای تست بحق گشته در میان داور. مسعودسعد. آخشیجان و گنبد دوار مردگانند زندگانی خوار. سنائی . تا سه فرزند آخشیجان را چار مادر چنانکه نُه پدر است ناگزیر زمانه باد بقات تا زچار و نه و سه درگذر است . انوری . بردم از نرّادگیتی یک دو داو اندر دو زخم گرچه از چارآخشیج و پنج حس در ششدرم . خاقانی . توئی گوهرآمای چارآخشیج مسلسل کن ِ گوهران در مزیج . نظامی . اختر و آسمان کمر بستند بچهارآخشیج پیوستند. اوحدی . بخواهد کجا ساز لشکر بسیج بهم مویه آرند چارآخشیج . ؟ ◄ هیولی، در زبان حکمت مقابل صورت : ز آخشیج هر آن صورتی که برخیزد اگر بجود بود فخر، فخر آن صوری . ازرقی . ◄ مجازاً، ضدیت . معادات . جدال . جنگ . نزاع . منازعت . مخالفت : گزیده جهان ز تست بدو در جهانیان همارا به آخشیج همارا بکارزار. رودکی . ◄ ضد : کجا جوهری چیره شد زین چهار یکی آخشیجش برو بر گمار. ابوشکور. ز عزم و حزم تو ماند دو آخشیج اثر هوا شتاب عجول و زمین درنگ صبور. اخسیکتی . ♦ چارآخشج، چهارآخشیج ؛ عناصر اربعه یعنی خاک و آب و باد و آتش .
مترادف و متضاد واژهدان
آخشیگ، اسطقس، اصل، عنصر ضد، مخالف هیولی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه