آبگینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبگینه . [ ن َ ] (اِخ ) رجوع به پل آبگینه شود.
آبگینه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) جسمی جامد غیر حاجب ماوراء که از ذوب سنگ آتش زنه (چخماق ) با قلیا (ملح القلی ) سازند. شیشه . زجاج . زُجاجه . اَسر : بازرگانان مصر آنجا [ سودان ] روند و نمک و آبگینه و ارزیز برند و بهمسنگ زر فروشند. (حدودالعالم ). اندر اقبال آبگینه خنور بستاند عدو ز تو ببلور. عنصری . گهر به دست کسی کو نه اهل آن باشد چو آبگینه بود بی بها و پست بها. عنصری . یکی با من چو جان با غم بکینه یکی مانند سنگ و آبگینه . (ویس و رامین ). نپیوندند با هم مهر و کینه چو کین آهن بود مهر آبگینه . (ویس ورامین ). بهم چون بود مهر و کین گاه جنگ ابا آبگینه کجا ساخت سنگ ؟ اسدی . آبگینه ز سنگ میزاید لیک سنگ آبگینه میشکند. خاقانی . مگر میرفت استاد مهینه خری میبرد بارش آبگینه . عطار. آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست لعل دشوار به دست آید از آن است عزیز. سعدی . بدر میکنند آبگینه ز سنگ کجا ماند آیینه در زیر زنگ ؟ سعدی . ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار. عرفی . صبوری من و بیرحمی تو آتش و آب دل من و غم عشق تو آبگینه و سنگ . ولی دشت بیاضی . ◄ آینه ٔ زجاجی . ◄ آینه ٔ حلبی . آینه ٔ رومی . آینه ٔ فلزین . سجنجل : دو خانه دگر زآبگینه بساخت زبرجد بهر جای اندر نشاخت . فردوسی . که از آبگینه همی خانه کرد وز آن خانه گیتی پرافسانه کرد. فردوسی . گفتم آن سفر کدام است، گفت گوگرد پارسی خواهم بچین بردن ... و آبگینه ٔحلبی بیمن . (گلستان ). ♦ سنگ آبگینه ؛ قسمی از ریگ سنگ چخماقی باشد که آن را با مواد دیگر مخلوط و ذوب کنند شیشه ساختن را. مینا. (زمخشری ) : و از نصیبین سنگ آبگینه خیزد نیکو. (حدودالعالم ). ◄ بمجاز، به معنی ظرف از شیشه، خاصه ظرف شراب : زآن شرابی خورد باید خرّم و یاقوت فام کز فروغش سیمبر ساغر شود یاقوت سان زآبگینه عکس آن چون نوربر دست افکند دست بیرون کرد پنداری کلیم از بادبان . سوزنی . ◄ برخی از چیزهای شفاف یادرخشنده را مانند الماس و بلور و تیغ و آسمان نیز مجازاً آبگینه گفته اند. ♦ امثال : آبگینه بحلب بردن ؛ مرادف زیره بکرمان بردن . آبگینه و سنگ ؛ دو چیز ضد و مخالف .