آبگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
۱ - (ص مر.) آبی، کبود.<BR>۲- سبز.<BR>۳- آبدار، گوهردار.<BR>۴- (اِمر.) گل آبگون، نیلوفر.<BR>۵- نشاسته.<br>
فرهنگ فارسی معین
۱ - (ص مر.) آبی، کبود. ۲- سبز. ۳- آبدار، گوهردار. ۴- (اِمر.) گل آبگون، نیلوفر. ۵- نشاسته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبگون . (ص مرکب ) برنگ آب . آبی . کبود. ازرق : ببارید و زهم بگسست و گردان گشت بر گردون [ ابر ] چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا. فرخی . الا تا که روشن ستاره ست هر شب بر این آبگون روی چرخ کیانی . فرخی . زآن می عناب گون در قدح آبگون ساقی مهتاب گون ترکی حورانژاد. منوچهری . یکی دائره ست آبگون چنبری فراوان در این دائره داوری . اسدی . هر مَیَم کآبگون سپهر دهد مغز عیش مرا خمار شود. مسعودسعد. یک ذرّه از آن کیمیا بر دُرست آفتاب و ماه و ستارگان مالیدند مس وجودشان چون درستهای مغربی بر نطع آبگون آسمان تابان شد. (کتاب المعارف ). ◄ سبز. اخضر : نگاه کن که به نوروز چون شده ست جهان چو کارنامه ٔ مانی در آبگون قرطاس . منوچهری . ◄ آبدار.گوهردار. پرندآور. درخشان . روشن : نخستین یکی گوهر آمد بچنگ بدانش ز آهن جدا کرد سنگ سر مایه کرد آهن آبگون کز آن سنگ خارا کشیدش برون . فردوسی . بچنگ اندرش آبگون دشنه بود بخون پریچهرگان تشنه بود. فردوسی . یکی خنجر آبگون برکشید همی خواست از تن سرش را برید. فردوسی . نشاننده ٔ خاک در کین بخون فشاننده ٔ خنجر آبگون . فردوسی . من اکنون بدین خنجر آبگون جهان پیش چشمت کنم قیرگون (کذا). فردوسی . چو بهرام جنگی بدان بنگرید یکی خنجر آبگون برکشید. فردوسی . نصرت اندر آبگون پولاد تست ناصر این آبگون پولاد باش . مسعودسعد. ◄ (اِ مرکب ) آبگون یا گل آبگون ؛ نیلوفر : همیشه تا که گل آبگون ز لاله ٔ لعل پدید باشد و خیری ز سوسن آزاد... فرخی . ◄ نشا. نشاسته . لباب القمح . لباب البر. لباب الفوم . لباب الحنطه . آمولن . ◄ و در خراسان به معنی آب خیز یعنی قسمتی از کاریز است که آب از آن ترابد. ◄ آبگیر. حوض : ز ماهیی که در این آبگون بی آبست بترس و او را چونین یکی نهنگ شمر. مسعودسعد. ◄ (اِخ ) نام رودی که گویند از جانب خوارزم آمده وبدریای خزر می ریخته است و مصب آن را بدریا آبسکون می گفته اند.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه