آبنوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ)درختی است با چوبِ بسیار سخت، سیاه رنگ و گران بها.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ)درختی است با چوبِ بسیار سخت، سیاه رنگ و گران بها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبنوس . (اِ) (از یونانی ابنس و یا عبری هابن و یا آرامی آب نوسا) چوبی سیاه رنگ و سخت و سنگین و گرانبها از درختی به همین نام . و آن درخت شبیه بعناب است و ثمر آن مانندانگور زرد و باحلاوت، برگش چون برگ صنوبر و عریض تر از آن و خزان نمی کند و تخمش مانند تخم حنا. قسم هندی با خطوط سفید و قسم حبشی سیاه و صلب و املس . شیز. (ربنجنی ). شیزی ̍. شیزی، قسمی از آن تیره تر باشد و آن را آبنوس سیاه و ساسم خوانند. (زمخشری ). و این قسم چون املس بود اجود اقسام آبنوس است . و قسمی روشن تر که آن را آبنوس سپید، آبنوس پیسه، ملمع و ملمعه گویند. چغ. ساج . (از زمخشری ). رجوع به ساج شود : ز آبنوس دری اندر او فراشته بود بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار. ابوالمؤید بلخی . بینی آن زلفینکان چون چنبر بالابخم گر بلخج اندرزنی اکنون شود چون آبنوس (کذا). طیان (از فرهنگ اسدی، خطی ). ♦ پرده ٔ آبنوس ؛ کنایه از شب است : پدید آمد آن پرده ٔ آبنوس برآسود گیتی ز آوای کوس . فردوسی . ♦ چون آبنوس ؛ تیره . تار. اغبر. سیاه : سپاهی که شد دشت چون آبنوس بدرّید گوش پلنگان ز کوس . فردوسی . تبیره برآمد ز درگاه طوس زمین کوه تا کوه گشت آبنوس . فردوسی . ز جوش سواران زرین کمر ز بس تَرک زرین و زرین سپر برآمد یکی ابر چون سندروس زمین گشت از گرد چون آبنوس . فردوسی . جهان پر شد از ناله ٔ بوق و کوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس . فردوسی . ز گردش هوا گشت چون سندروس زمین سربسر تیره چون آبنوس . فردوسی . چو زال آگهی یافت بربست کوس ز لشکر زمین گشت چون آبنوس . فردوسی . مکن ایمنی در سرای فسوس که گه سندروس است و گه آبنوس . فردوسی . دریده درفش و نگون گشته کوس رخ نامداران شده آبنوس . فردوسی . برآمد ز درگاه بهرام کوس رخ شید از گرد شد آبنوس . فردوسی .
واژگان فارسی سره واژهدان
چوبسنگ
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه