آبست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبست . [ ب َ ](اِ) جزو درونی پوست ترنج و بادرنگ و امثال آن، که آن را گوشت پوست و پیه پوست نیز گویند. ◄ (ص ) زمین آماده شده برای زراعت، ظاهراً مخفف آب بسته .
آبست . [ ب ِ ] (ص ) مخفف آبستن : مریمان بی شوی آبست از مسیح خامشان بی لاف و گفتار فصیح . مولوی . مشتری شو تا بجنبد دست من لعل زاید معدن آبست من . مولوی . آنچه آبست است شب جز آن نزاد حیله ها و مکرها باد است باد. مولوی . از یکشبه همخوابی جود تو عجب نیست گر لای سترون شود آبست نعم را. معالی بلخی . ◄ (اِ) زهدان . رحم .