آبریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبریز. (اِخ ) نام محلی کنار راه خاش به چاه ملک میان سامسور و چاه ملک به مسافت ١٩٢٦٠٠ گز از خاش .
آبریز. (اِ مرکب ) دَلو. دول : دوستی زآبریز چرخ بِبَر زآنکه آن گه تهی بود گه پر. سنائی . ◄ مبرز. متوضا. مبال : شعر تو باید به آبریز درانداخت گر بود از مشک تر نبشته به ابریز. سوزنی . ببهانه ٔ آبریز بیرون آمد و کاردی کوچک از خدمتکاران خویش بستد. (تاریخ طبرستان ). میان بسته یکسر برای گریز نه مطبخ بجا ماند و نه آبریز. زجاجی . ◄ چاه . چاه گنداب . بالوعه . بلوعه . گَوی که در آن آبهای مستعمل چون آب ریخته ٔ حمام و آب مطبخ گرد آید. و در بعض فرهنگها به آبریز معنی مزبله نیز داده اند. ◄ ظرفی لوله و دسته دار که بدان وضو و طهارت کنند و معرب آن ابریق است . ◄ سرازیریها که آب آن به رودی رسد. (فرهنگستان زمین شناسی ).