آب دیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (ص مر.)<BR>۱- جلا یافته، جوهردار.<BR>۲- آزموده، باتجربه.<BR>۳- چیزی که آب آن را فاسد کرده باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (ص مر.) ۱- جلا یافته، جوهردار. ۲- آزموده، باتجربه. ۳- چیزی که آب آن را فاسد کرده باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب دیده . [ ب ِ دی دَ / دِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) اشک : فرنگیس چون روی بهزاد دید شد از آب دیده رخش ناپدید. فردوسی . سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی که ریزریز بخواهدْت ریختن کاریز. کسائی . بدم چو بلبل وآنان به پیش دیده ٔ من بدند همچو گل نوشکفته در گلزار کنون ز دوری ایشان دو جوی میرانم ز آب دیده و من بر کنار بوتیمار. جمال الدین عبدالرزاق . کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فروکن نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی . سعدی .
آبدیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) جامه یا متاعی دیگر که در آب افتاده و بدان زیان رسیده باشد.
مترادف و متضاد واژهدان
تر، خیس، مرطوب، نم، نمدار آبداده، بران، برا، تیز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی